حکایت این روزهای من ۱
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
+نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت 1390ساعت10:00 PMتوسط سایه | نظرات (0) نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست... +نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت 1390ساعت6:08 PMتوسط سایه | نظرات (0) دارم می رم تهران... دو روز٬ برای ماموریت ...یه حسی دارم ... امیدوارم خوشحال برگردم ... +نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین 1390ساعت00:05 AMتوسط سایه | نظرات (0) این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید. +نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390ساعت11:56 PMتوسط سایه | نظرات (0) می خواهم به دیدارت بیایم و برایت گل بیاورماما چه سود که تمام گلها وقت خداحافظی بدست من پرپر شوند؟؟اگر من در آمدن به دیدارت کاهلم. گناه از منزل دلگیر توستتو به دیدار من بیابیا و مرا به لبخند و نگاهی میهمان کنحتی در خیال و رویا +نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390ساعت11:20 PMتوسط سایه | نظرات (0) باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب رومگل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگدر تمام در و دشت سوکواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت می میردرفته ای اینک ، اما آیا ٬ باز برمی گردی ؟چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد ................... +نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین 1390ساعت10:29 PMتوسط سایه | نظرات (0) گاهی دلم می خواهد فرار کنم !از همه چیز ...از همه !به جایی که کسی اسمم را نداند ...جایی که بشود فقط زندگی کرد... +نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین 1390ساعت10:09 PMتوسط سایه | نظرات (0)
نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست...
نفسم میگیرد
در هوایی که نفس های تو نیست...
+نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت 1390ساعت6:08 PMتوسط سایه | نظرات (0) دارم می رم تهران... دو روز٬ برای ماموریت ...یه حسی دارم ... امیدوارم خوشحال برگردم ... +نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین 1390ساعت00:05 AMتوسط سایه | نظرات (0) این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید. +نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390ساعت11:56 PMتوسط سایه | نظرات (0) می خواهم به دیدارت بیایم و برایت گل بیاورماما چه سود که تمام گلها وقت خداحافظی بدست من پرپر شوند؟؟اگر من در آمدن به دیدارت کاهلم. گناه از منزل دلگیر توستتو به دیدار من بیابیا و مرا به لبخند و نگاهی میهمان کنحتی در خیال و رویا +نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390ساعت11:20 PMتوسط سایه | نظرات (0) باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب رومگل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگدر تمام در و دشت سوکواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت می میردرفته ای اینک ، اما آیا ٬ باز برمی گردی ؟چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد ................... +نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین 1390ساعت10:29 PMتوسط سایه | نظرات (0) گاهی دلم می خواهد فرار کنم !از همه چیز ...از همه !به جایی که کسی اسمم را نداند ...جایی که بشود فقط زندگی کرد... +نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین 1390ساعت10:09 PMتوسط سایه | نظرات (0)
دارم می رم تهران... دو روز٬ برای ماموریت ...یه حسی دارم ... امیدوارم خوشحال برگردم ...
دارم می رم تهران... دو روز٬ برای ماموریت ...
یه حسی دارم ...
امیدوارم خوشحال برگردم ...
+نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین 1390ساعت00:05 AMتوسط سایه | نظرات (0) این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید. +نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390ساعت11:56 PMتوسط سایه | نظرات (0) می خواهم به دیدارت بیایم و برایت گل بیاورماما چه سود که تمام گلها وقت خداحافظی بدست من پرپر شوند؟؟اگر من در آمدن به دیدارت کاهلم. گناه از منزل دلگیر توستتو به دیدار من بیابیا و مرا به لبخند و نگاهی میهمان کنحتی در خیال و رویا +نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390ساعت11:20 PMتوسط سایه | نظرات (0) باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب رومگل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگدر تمام در و دشت سوکواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت می میردرفته ای اینک ، اما آیا ٬ باز برمی گردی ؟چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد ................... +نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین 1390ساعت10:29 PMتوسط سایه | نظرات (0) گاهی دلم می خواهد فرار کنم !از همه چیز ...از همه !به جایی که کسی اسمم را نداند ...جایی که بشود فقط زندگی کرد... +نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین 1390ساعت10:09 PMتوسط سایه | نظرات (0)
+نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390ساعت11:56 PMتوسط سایه | نظرات (0) می خواهم به دیدارت بیایم و برایت گل بیاورماما چه سود که تمام گلها وقت خداحافظی بدست من پرپر شوند؟؟اگر من در آمدن به دیدارت کاهلم. گناه از منزل دلگیر توستتو به دیدار من بیابیا و مرا به لبخند و نگاهی میهمان کنحتی در خیال و رویا +نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390ساعت11:20 PMتوسط سایه | نظرات (0) باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب رومگل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگدر تمام در و دشت سوکواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت می میردرفته ای اینک ، اما آیا ٬ باز برمی گردی ؟چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد ................... +نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین 1390ساعت10:29 PMتوسط سایه | نظرات (0) گاهی دلم می خواهد فرار کنم !از همه چیز ...از همه !به جایی که کسی اسمم را نداند ...جایی که بشود فقط زندگی کرد... +نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین 1390ساعت10:09 PMتوسط سایه | نظرات (0)
می خواهم به دیدارت بیایم و برایت گل بیاورماما چه سود که تمام گلها وقت خداحافظی بدست من پرپر شوند؟؟اگر من در آمدن به دیدارت کاهلم. گناه از منزل دلگیر توستتو به دیدار من بیابیا و مرا به لبخند و نگاهی میهمان کنحتی در خیال و رویا
می خواهم به دیدارت بیایم و برایت گل بیاورم
اما چه سود که تمام گلها وقت خداحافظی بدست من پرپر شوند؟؟
اگر من در آمدن به دیدارت کاهلم. گناه از منزل دلگیر توست
تو به دیدار من بیا
بیا و مرا به لبخند و نگاهی میهمان کن
حتی در خیال و رویا
+نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390ساعت11:20 PMتوسط سایه | نظرات (0) باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب رومگل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگدر تمام در و دشت سوکواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت می میردرفته ای اینک ، اما آیا ٬ باز برمی گردی ؟چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد ................... +نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین 1390ساعت10:29 PMتوسط سایه | نظرات (0) گاهی دلم می خواهد فرار کنم !از همه چیز ...از همه !به جایی که کسی اسمم را نداند ...جایی که بشود فقط زندگی کرد... +نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین 1390ساعت10:09 PMتوسط سایه | نظرات (0)
باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب رومگل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگدر تمام در و دشت سوکواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت می میردرفته ای اینک ، اما آیا ٬ باز برمی گردی ؟چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد ...................
باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگدر تمام در و دشت سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا ٬ باز برمی گردی ؟چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد ...................
+نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین 1390ساعت10:29 PMتوسط سایه | نظرات (0) گاهی دلم می خواهد فرار کنم !از همه چیز ...از همه !به جایی که کسی اسمم را نداند ...جایی که بشود فقط زندگی کرد... +نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین 1390ساعت10:09 PMتوسط سایه | نظرات (0)
گاهی دلم می خواهد فرار کنم !از همه چیز ...از همه !به جایی که کسی اسمم را نداند ...جایی که بشود فقط زندگی کرد...
گاهی دلم می خواهد فرار کنم !
از همه چیز ...
از همه !
به جایی که کسی اسمم را نداند ...
جایی که بشود فقط زندگی کرد...
+نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین 1390ساعت10:09 PMتوسط سایه | نظرات (0)
نوشته های پیشین
دوستان
غزلک نازلی سپهر من و ام اس(ویولت ) یه جای دنج سالهای دور از خانه موضوعات اشعار (97) روزانه ها (223) دلنوشته ها (55)
موضوعات
اشعار (97) روزانه ها (223) دلنوشته ها (55)